
در وجودت آنقدر حسن و ملاحت وجود دارد که زبانم قاصر از بیان آن است با تو بودن و در کنار تو زیستن مشابه زندگی در بهشت است که بهار در آن جاویدان است و رنگ خزان و زمستان نمی بیند صدای تو زمزمه خوش آهنگی است که مانند لای لای فرشتگان است و نغمه ای است که غنچه های شاخسار به ترنمش نیازمندند تا بتوانند گلبرگ های خود را شکوفا کنند تو سایه زیبایی چهره را به زیبایی درونم پیوند زده و اهریمن را مقهور خویش ساخته ای
من همان پرنده مهاجری هستم که به عشق یافتن جفت خود باز گشته ام و چون تو را یافته ام و می خواهم آشیانی برایت بسازم که باد بیداد گر و نفس سرد زمستان آن را ویران نکند تو بانوی سبز پوش زندگی ام هستی با تو شادی و مسرت جانم کامل است و تمام غم های آشکار و پنهانم با پای گذاشتن تو به این آشیانه دست از گریبانم برداشته و مرا آسوده می گذارند شگفت که هرگز قدرت عشق را اینسان ندیده بودم که بتواند به آنی رنگ گیتی را تغییر دهد
عشق به انسان جسارت و شهامت می بخشد و انجام خیلی از کارهای غیر ممکن را ممکن می سازد و بسیار اسرار پنهان را کشف می کند. بیخبری و یک وقت به خودت می آیی و می بینی چون آدم برهنه ای شده ای که هیچ لباسی بر تن نداری دیگران بر تو خرده می گیرند و گاه بر تو می خندند اما چون عاشقی بر تو عجبی نیست آدم عاشق فقط به مهر یار دلخوش است و جز او نه می بیند و نه می شنود.
تقدیم به وجودی که وجودم ز وجودش به وجود آمد