. []
باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود
من باخبر نبودم از آنچه در سرت بود
باور نکردم اما ، گفتی مرا ندیدی !
یا من شکسته بودم یا عین باورت بود
یک شب رسیدی از راه دست مرا فشردی
چیزی شبیه خنجر در دست دیگرت بود
در دست های من بود یک عمر دست هایت
دستی که رنگ خون داشت دستی که خنجرت بود
من مثل سایه ای از آیینه ات گذشتم
زخمم زدی نگفتی شاید برادرت بود
من سوختم تو ماندی باور نکردی از من
خاکستری که دیدی دیدار آخرت بود ...
قلم زده توسط امیرحسین در سه شنبه 17 اسفند 1389 و ساعت 11:26 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
درد و دل
پنج وارونه چه معنا دارد! [افق دوست داشتن , ]
پنج وارونه چه معنا دارد ؟! خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی - پنج وارونه چه معنا دارد
قلم زده توسط امیرحسین در چهارشنبه 14 مهر 1389 و ساعت 02:35 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
درد و دل
عشق است و ... [افق دوست داشتن , ]
گویند ز عشق کن جدایی
این نیست طریق آشنایی
من قوت ز عشق می پذیرم
گر می رود عشق من بمیرم
یارب به خدای خداییت
وانگه به کمال پادشاهیت
از عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگرچه من نمانم
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
گر مو شده ام از عشق او غم
یک موی نخواهم از سرش کم
جانم فدی جمال بادش
گر خون خوردم حلال بادش

قلم زده توسط امیرحسین در دوشنبه 16 فروردین 1389 و ساعت 01:50 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
درد و دل
دروغ ..... دروغ [افق دوست داشتن , ]
ای مــردم هـمـیشـه! دروغ اسـت نـامـتـان
خوردیـد نان عاشقـی ام را حـرامـتـان
دلـواپـسـم بـرای غــزل*عـشــق*زنـدگــی
بـوی فـریـب مـی دهــد احـتـرامـتــان
فـردا بـرای گـریـه اگـر بـغـض بـشـکــنـد
سر می نهم بر شانـه سـرد کدامـتـان؟
در خلوتی که از خود من هم فـراتر اسـت
گـم مـیـکنـد تـمـام مــرا ازدحـامـتـان
مـی خـواهم از کـنـار شـمـا سـاده بـگــذرم
پاسـخ نمـی دهـم به فـریب سلامتـان
مثل هم اید اهل همیـن روز و مـاه و سـال
هرگز به آسمـان نرسد پشت بـامتـان

قلم زده توسط امیرحسین در شنبه 7 فروردین 1389 و ساعت 06:56 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
درد و دل
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت []

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
:و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت
می آید، من تنها گوشی هستم
كه غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد
و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند
گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست."
گنجشك گفت "
لانه كوچكی داشتم ،
ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام .
تو همان را هم از من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.
سكوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود .
خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمین مار پر گشودی .
گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد
قلم زده توسط امیرحسین در جمعه 28 اسفند 1388 و ساعت 01:14 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
درد و دل
|